انگار که هرگز نبوده ام ...
موندم چرا این آدمهایی که این کاره نیستن دست به کاری می زنن که هیچ ازش نمی دونن!!
همه چیز دشوار است گاهی
حتی نفس کشیدن
من همیشه خسته بوده ام
نتیجه ها گمراهم کرده اند
پایم لای این
چرخه های بی اعتبار انرژی بُر
گیر کرده است ...
من هم بی جهت،
بی شوق
بی اعتبار
می چرخم
و همه چیز
در سایه ی وهم
روشنایی می بخشد

همیشه اولین ها ثبت نمی شن !
یه کم به دنیا نگاه کنید ...
Wow !!!
چقد انرژی هدر رفته !
(منظورم بیشتر آدماست . )
سطرهای سرکاری
به هاج و واج چشم های تو چه مربوط
که آب و آیینه از روی من رفته است
یا از آن سر این صدا آمده ام
آمده ای که سر درد بگیرم
صدا از تو در بیاید از دیوار گذشت
چشم های تو هاج مانده به دیوار
به آیینه
که از دیوار گذشت
بیرون تر
حرف های باران
تازه داشت
بند می
آمد
که بالا گرفت گریه های تو
خیس
از پیراهنت گذشت
من مؤلف پیچیده ترین دست هام
دلم که بخواهد
به هر جایی از تو می پیچم
و چشم هایی که وامانده به دیوار سلام نمی کند
پنجره را باز کن که می خواهم هوای تو کنم
آیینه را بیاورم کنار پنجره
به هوای تو
هزار چشم خیابان را قاب بگیرم
هو کنم
صدای سردرد های من از تو در آمد
به من که رسید شب بود
از من که رفت
باران می آمد و شعر می آورد
این شعر را هم از شب نوشتم
من مؤلف بازترین چشمهام
از چشم های در آیینه خواندم
دلت لک زده برای آمدن
بیچاره چشم های هنوز هاج و واج
از پنجره پریده بود توی خیابان
انگار سری را می برد
که در بیاورد از هر جا
و صدایی که پیچیده به عقربه ها هنوز
من مؤلف سطرهای سر کاریَم
برداشت
دو دست
که کم کنی از این قاب عکس
دیگر آغوشم نخواهی بود
دو چشم
که بیندازی از این عکس
دیگر نخواهم دید
کلمات را که بردارم از این شعر ...
راز تاریخ در دل تو و امثال تو نهفته است کهن سال ترین موجود زنده شناخته شده درختی در کالیفرنیاست به نام Methuselah
دانشمندانی که برای یافتن راز اکسیر جاودانگی بوسیله این درخت به نتایجی می رسیدند ، دچار مرگ ناگهانی می شدند . درست در زمان به نتیجه رسیدن مثل شلمن اولین کسی که درخت را پیدا کرد و پس از بیش از بیست سال تحقیقات فراوان در سن ۴٩ سالگی درگذشت.
این درخت سرگذشت زمین را در دل خود ثبت کرده
احمد شاملو ، آنجلو پلس
ما مثل همیم ؛ چون دیگران را به تفکر وادار می کنیم !
Sea of Shadow
I sit on an island surrounded by sea,
an island hard and made of stone,
the waves rise around it,
waves of grass,
and waves of shadow.
The island I sit on is hard and alone,
and the sea of shadows
whispers around me.
The tree beside me is tall and old,
speckled like a leopard
with eerie shadows,
shadows born in the flickering light,
from the flashlight I grip with fingers cold as ice.
the tree reaches a twisted arm,
a twisted branch,
above my head,
a hundred leafy fingers spread
as if reaching out to grab me.
And through the leaves I see patches
of star filled sky,
gazing down up on me, like a million eyes.
The road before me is silent and empty.
Cars rarely pass on this lonely road.
A streetlamp shines a ghostly light
upon its emptiness,
like a light shining on an empty stage.
The house across the street seems to stare at me,
through eyes made of lifeless gray panes of glass,
and the blank stare chills me to the bone.
And shivering on an island of stone,
I sit,
afraid,
cold,
and alone.
دیشب یه نفر عاشق تنهاییم شده بود و من مثل همیشه آهوی رمیده ام !


