24 واحد برای ترمی در پیش

خوشحالم!

بعد از این همه  و شاید هنوز هم درس نخوانی ، و در تمام طول  این سالها ، گمانم شاهکار بزرگی کرده ام

٢۴ اُمین سال زندگیم است ، هدفها و آمال بزرگم ...  می ترسم اما از پا نمی ایستم .

تکرار این روزهای من :

" عزیزم آرام باش و آهسته آهسته پیش رو ، چاره ای نیست ما در حصار زمان و مکان اسیریم ... "

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠توسط اسما | نظرات ()
باران

بارانی که تمام شد و من که همیشه عاشق بارانم ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٦توسط اسما | نظرات ()
حد کجاست ؟

بیش از حد اصرار نکن !

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱توسط اسما | نظرات ()
 

هی ؛  امید هیچ وقت نمی میره !

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠توسط اسما | نظرات ()
من به رنگ بی رنگی

کسی نمی خواد منو رنگ کنه ؟؟

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠توسط اسما | نظرات ()
آرزو - 1

شامگاهان روی تپه 

آسمان پر ستاره

نسیم ملایم

چمن لطیف

یار در بر و می در کف 

و ایام به کام ... 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧توسط اسما | نظرات ()
 

 

" مهربانیت را به دستی ببخش ، که میدانی با او خواهی ماند ؛

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ! "

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱توسط اسما | نظرات ()
دکتر شریعتی

باید " برود "‌ ، " بسازد " ، " برسد "

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥توسط اسما | نظرات ()
حریص و نه حریص

یه کم که مسن میشی وقتی گذشته اتو صرف فهمیدن دنیای جدید که اکنون کهنه شده می کنی ؛ شاید به خلأ می رسی و شاید درصددی برای یافتن پُر

در پس این تلاشهای چند ساله آنکه درک کرده و شاید زجر کشیده ؛

دیده ام که خیّر می شود ...

و آنکه نفهمید

دیده ام که حریص می شود ...

خوب که نگاه می کنم حریص  را در خیّر هم می جویم .

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢توسط اسما | نظرات ()
تصادف

یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.

وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:

- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!

- آه چه جالب، شما یه مرد هستید!

مرد با تعجب میگه:

- بله، چطور مگه؟

...

ادامه مطلب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱توسط اسما | نظرات ()
گاهی باید خفه شد ...

وقتی هیچ نمی دانی ...

وقتی ...

 

شما هم نظر بدید لطفا ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱توسط اسما | نظرات ()
برگرد ...

به اندازه سابق ذهن فعالمو می خوام ...

فک کنم سال گذشته بهترین سال زندگیم بوده ..

غرق آزادی ام ... اما نه بخوشی گذشته ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠توسط اسما | نظرات ()
 

گاهی تنهایی شیرینه و گاهی عذاب آور و گاهی هردو

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸توسط اسما | نظرات ()
آوازهای شبانه

یه زندگی جدید شروع شده ...

و حتی اگر من تنبلی کنم ؛ زندگی ای با اجبار موفقیت در تمام لحظه ها ...

١۶ روز شیرین گذشته ، با آوازهای شبانه روی پل عابر پیاده در آسمان

...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠توسط اسما | نظرات ()
مین

هارپ

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳۱توسط اسما | نظرات ()
 

باشه خدا ؛ هر چی تو بگی ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٧توسط اسما | نظرات ()
تصور کن ...

یک پسر با استعداد و خلاق ٢۴ ساله و واقعا ً بی پول  و ساکن یه شهر کوچک که سربازیشو گذرونده و فکر ازدواج هم داره ؛ مهندسی معماری پیام نور یه شهر کوچک دیگه قبول شده و دوست داره به خونواده بی بضاعتش هم کمک کنه ، در ضمن بخاطر جثه ی نحیفش  نمیتونه کارگری کنه ...

به نظر شما اینجا چه باید بکنه؟ پیشنهاد شما چیه ؟

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥توسط اسما | نظرات ()
دیدار دوباره با جهان بدون استرس، امروز ، برای من

فکر می کردم انعطاف پذیرم ، واقعا نبودم و به خودم سختی دادم برای اینکه نشان بدهم هستم ، حتی شاید کمی هم  باورم شده بود!

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧توسط اسما | نظرات ()
بوی تند ملایم ...

بوی تند خوش ...

بوی تند  بد  ...

بوی تند ملایم ...

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦توسط اسما | نظرات ()
کیستی ؟

آفرین : منم من لولی وش مغموم

پسرنوح : بازیچه ی دست خدا

عکاسی نمیدانم : هیشکی ، یه آدمی که داره خاموش میشه یا خاموش شده (مثل اینکه وبلاگشو حذف کرده ! )

اسما : کسی در جستجوی عشق ...

و تو کیستی ؟؟

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤توسط اسما | نظرات ()
نظرخواهی

سوال : اگه بخوای یه جمله به یکی از عزیزانت بگی ک تو زندگی آویزه گوشش کنه ، چی می گی ؟

آفتاب : در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه می کوبی ، ابر باش که منتظرت باشن که بباری !
الهام : میگم :عزیزم خدا تو رو عاشقانه دوست داره ، کارهایی انجام بده که لیاقت این عشق رو داشته باشی.
سمیه : میگم دوستت دارم دوست عزیزم
حامد: زنده نباش زندگی کن !

عطیه : ! عجب سوالی !!
     واقعا نمیدونم ! بستگی به خیلی چیزا داره ، مثلا هدف ، اون عزیز ...
خودم : فک کن بچه ای داری که میخواد وارد اجتماع بشه، و تو آخرین باری هست که می بینیش
عطیه : به گریه های حوادث چو گل همیشه بخند
که گل همیشه بخندید هر چه ابر گریست
ولی این فقط در حد شعاره ! نمیدونم، باید بیشتر بهش فکر کنم ...

استاد : خودت باش!
آفرین :  میگم با هر کسی طوری رفتار کن که دوست داری باهات رفتار بشه
امیر عباس : خوشبختی لحظه رسیدن به هدف نیست ، مسیر رسیدن به ان است
     : عشق را از انار بیاموز که لبی خندان ولی دلی پر از خون دارد!
     : بد مکن و نترس !
     : دیگران را ببخش ، نه به این خاطر که آنها سزاوار بخشش تو هستند بدین دلیل که تو سزاوار آرامشی


اسماء : بهش میگم "خودت باش !"
بهناز : آنکه با زندگی میسازد، زندگی را می بازد.  با زندگی نساز ، زندگی را بساز (اهورا)
        مردم هنگامی میمیرند که کسی را برای دوست داشتن نیابند  (جبران خلیل جبران)
سلیمه : از رو برگرداندن دیگران نگران نباش
           تا نگاه خدا رو به توست ، هر که خدا انیس اوست تنها نمی ماند
مهدی : انسان باش
           بخاطر انسان بودن ، خوبی ، صداقت، محبت !
زهرا .ص : میگم خیلی دوسش دارم و براش آرزوی موفقیت دارم
زهرا.ز : زندگانی را مثل تک پیازی دیدم که به هر لایه از آن رسیدم اشکم را درآورد...
خودم : امیدوارم اشکات از سر شوق و شادی بوده باشه !
خودم : هر عملی انجام میدی بدون برای چه بوده !
سوال : مهمترین چیزی که از زندگی فهمیدی چی بوده ؟     بنظرت چطور باید زندگی کرد ؟    چرا؟
حمید : به نظرت جواب این سوال ها تو چند میلیون  sms جا میگیره؟؟

ta@ : مایل نیستم جواب بدم

 

سوال : اعتراف (به اشتباه ، ضعف) چه زمانی ارزشمنده ؟


شریعت : شبها قبل از شام
سلیمه : زمانی که طرف مقابلت بخشنده ترین باشه
عطیه: ماه ... با ماست انگار ، جوان ُ پر امید
آفرین : اعتراف قلبی همیشه سودمنده چون توش حقیقتی هست که می خواد پدیدار بشه ...
سمیه : نفس باد صبا ، عشق از جنس طلا ، دوری و دفع بلا ، از سوی خدا ، همه تقدیم تو باد
فاطمه : چی شده فرزندم ، هر چه می خواهی بگو ...

دوستانی که مایلند بعضی از سوالهامو از اونها هم بپرسم شماره مبایلشونو (حتی المقدور ایرانسل نباشد ! ) در نظرات خصوصی همراه با آدرس وبلاگشون بزارن متشکرم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢توسط اسما | نظرات ()
 

بی شک همگی مایلیم فردی روشن فکر جلوه کنیم !!

روشنفکر یا روشن فکر ؟

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱توسط اسما | نظرات ()
در فضیلت اعتراف

در طول زندگی حرفه ای خویش ، حتی به یک نفر برنخورده ام که واقعا ً به ضعف و ناتوانی خود اذعان داشته باشد ( البته عده ای در اثر ناآگاهی از واقعیات زندگی روزمره یا این که به عللی به این باور کشانده شده اند ، از ناتوانمندی خویش سخن به میان آورده اند) ، اما نباید از نظر دور داشت که این قبیل افراد نه در اثر درکی عمیق بلکه در اثر مفهومی اکتسابی خود را ضعیف و ناتوان یافته اند. در نتیجه، برای مدتی ، این افراد به این گرایش پیدا می کنند که جاه طلبی ها و بلندپروازی های خود را محدود سازند، لیکن همین که به ظرفیت خویش آگاهی یافتند و ابزار، اطلاعات و معلومات مناسب به دست آوردند، میل به قدرتشان دوباره جنبه ی مثبت به خود می گیرد و لذا برای جا انداختن و تحمیل خود، به کارهای انحرافی و انواع ترفندها و کارهای ناروا دست نمی زنند.

پروفسور منصف گیتونی

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۱توسط اسما | نظرات ()
شاید امید ...

من نوری در انتهای آن دالان تاریک می بینم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱۱توسط اسما | نظرات ()
می خونمش

مشاهده یادداشت خصوصی

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٤توسط اسما | نظرات ()