خوشحالم!
بعد از این همه و شاید هنوز هم درس نخوانی ، و در تمام طول این سالها ، گمانم شاهکار بزرگی کرده ام
٢۴ اُمین سال زندگیم است ، هدفها و آمال بزرگم ... می ترسم اما از پا نمی ایستم .
تکرار این روزهای من :
" عزیزم آرام باش و آهسته آهسته پیش رو ، چاره ای نیست ما در حصار زمان و مکان اسیریم ... "
بارانی که تمام شد و من که همیشه عاشق بارانم ...
بیش از حد اصرار نکن !
هی ؛ امید هیچ وقت نمی میره !
کسی نمی خواد منو رنگ کنه ؟؟
شامگاهان روی تپه
آسمان پر ستاره
نسیم ملایم
چمن لطیف
یار در بر و می در کف
و ایام به کام ...
" مهربانیت را به دستی ببخش ، که میدانی با او خواهی ماند ؛
وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ! "
باید " برود " ، " بسازد " ، " برسد "
یه کم که مسن میشی وقتی گذشته اتو صرف فهمیدن دنیای جدید که اکنون کهنه شده می کنی ؛ شاید به خلأ می رسی و شاید درصددی برای یافتن پُر
در پس این تلاشهای چند ساله آنکه درک کرده و شاید زجر کشیده ؛
دیده ام که خیّر می شود ...
و آنکه نفهمید
دیده ام که حریص می شود ...
خوب که نگاه می کنم حریص را در خیّر هم می جویم .
یه روز یه زن و مرد ماشینشون تصادف ناجوری میکنه و هر دو ماشین به شدت داغون میشه، ولی هر دو نفر سالم میمونن.
وقتی که از ماشینشون پیاده میشن و صحنه تصادف رو میبینن، مرد میگه:
- ببین چیکار کردی خانم! ماشینم داغون شده!
- آه چه جالب، شما یه مرد هستید!
مرد با تعجب میگه:
- بله، چطور مگه؟
...
وقتی هیچ نمی دانی ...
وقتی ...
شما هم نظر بدید لطفا ...
به اندازه سابق ذهن فعالمو می خوام ...
فک کنم سال گذشته بهترین سال زندگیم بوده ..
غرق آزادی ام ... اما نه بخوشی گذشته ...
گاهی تنهایی شیرینه و گاهی عذاب آور و گاهی هردو
یه زندگی جدید شروع شده ...
و حتی اگر من تنبلی کنم ؛ زندگی ای با اجبار موفقیت در تمام لحظه ها ...
١۶ روز شیرین گذشته ، با آوازهای شبانه روی پل عابر پیاده در آسمان
...
باشه خدا ؛ هر چی تو بگی ...
یک پسر با استعداد و خلاق ٢۴ ساله و واقعا ً بی پول و ساکن یه شهر کوچک که سربازیشو گذرونده و فکر ازدواج هم داره ؛ مهندسی معماری پیام نور یه شهر کوچک دیگه قبول شده و دوست داره به خونواده بی بضاعتش هم کمک کنه ، در ضمن بخاطر جثه ی نحیفش نمیتونه کارگری کنه ...
به نظر شما اینجا چه باید بکنه؟ پیشنهاد شما چیه ؟
فکر می کردم انعطاف پذیرم ، واقعا نبودم و به خودم سختی دادم برای اینکه نشان بدهم هستم ، حتی شاید کمی هم باورم شده بود!
بوی تند خوش ...
بوی تند بد ...
بوی تند ملایم ...
آفرین : منم من لولی وش مغموم
پسرنوح : بازیچه ی دست خدا
عکاسی نمیدانم : هیشکی ، یه آدمی که داره خاموش میشه یا خاموش شده (مثل اینکه وبلاگشو حذف کرده ! )
اسما : کسی در جستجوی عشق ...
و تو کیستی ؟؟
سوال : اگه بخوای یه جمله به یکی از عزیزانت بگی ک تو زندگی آویزه گوشش کنه ، چی می گی ؟
آفتاب : در زندگی بارون نباش که فکر کنن با منت داری خودتو به شیشه می کوبی ، ابر باش که منتظرت باشن که بباری !
الهام : میگم :عزیزم خدا تو رو عاشقانه دوست داره ، کارهایی انجام بده که لیاقت این عشق رو داشته باشی.
سمیه : میگم دوستت دارم دوست عزیزم
حامد: زنده نباش زندگی کن !
عطیه : ! عجب سوالی !!
واقعا نمیدونم ! بستگی به خیلی چیزا داره ، مثلا هدف ، اون عزیز ...
خودم : فک کن بچه ای داری که میخواد وارد اجتماع بشه، و تو آخرین باری هست که می بینیش
عطیه : به گریه های حوادث چو گل همیشه بخند
که گل همیشه بخندید هر چه ابر گریست
ولی این فقط در حد شعاره ! نمیدونم، باید بیشتر بهش فکر کنم ...
استاد : خودت باش!
آفرین : میگم با هر کسی طوری رفتار کن که دوست داری باهات رفتار بشه
امیر عباس : خوشبختی لحظه رسیدن به هدف نیست ، مسیر رسیدن به ان است
: عشق را از انار بیاموز که لبی خندان ولی دلی پر از خون دارد!
: بد مکن و نترس !
: دیگران را ببخش ، نه به این خاطر که آنها سزاوار بخشش تو هستند بدین دلیل که تو سزاوار آرامشی
اسماء : بهش میگم "خودت باش !"
بهناز : آنکه با زندگی میسازد، زندگی را می بازد. با زندگی نساز ، زندگی را بساز (اهورا)
مردم هنگامی میمیرند که کسی را برای دوست داشتن نیابند (جبران خلیل جبران)
سلیمه : از رو برگرداندن دیگران نگران نباش
تا نگاه خدا رو به توست ، هر که خدا انیس اوست تنها نمی ماند
مهدی : انسان باش
بخاطر انسان بودن ، خوبی ، صداقت، محبت !
زهرا .ص : میگم خیلی دوسش دارم و براش آرزوی موفقیت دارم
زهرا.ز : زندگانی را مثل تک پیازی دیدم که به هر لایه از آن رسیدم اشکم را درآورد...
خودم : امیدوارم اشکات از سر شوق و شادی بوده باشه !
خودم : هر عملی انجام میدی بدون برای چه بوده !
سوال : مهمترین چیزی که از زندگی فهمیدی چی بوده ؟ بنظرت چطور باید زندگی کرد ؟ چرا؟
حمید : به نظرت جواب این سوال ها تو چند میلیون sms جا میگیره؟؟
ta@ : مایل نیستم جواب بدم
سوال : اعتراف (به اشتباه ، ضعف) چه زمانی ارزشمنده ؟
شریعت : شبها قبل از شام
سلیمه : زمانی که طرف مقابلت بخشنده ترین باشه
عطیه: ماه ... با ماست انگار ، جوان ُ پر امید
آفرین : اعتراف قلبی همیشه سودمنده چون توش حقیقتی هست که می خواد پدیدار بشه ...
سمیه : نفس باد صبا ، عشق از جنس طلا ، دوری و دفع بلا ، از سوی خدا ، همه تقدیم تو باد
فاطمه : چی شده فرزندم ، هر چه می خواهی بگو ...
دوستانی که مایلند بعضی از سوالهامو از اونها هم بپرسم شماره مبایلشونو (حتی المقدور ایرانسل نباشد ! ) در نظرات خصوصی همراه با آدرس وبلاگشون بزارن متشکرم
بی شک همگی مایلیم فردی روشن فکر جلوه کنیم !! روشنفکر یا روشن فکر ؟
در طول زندگی حرفه ای خویش ، حتی به یک نفر برنخورده ام که واقعا ً به ضعف و ناتوانی خود اذعان داشته باشد ( البته عده ای در اثر ناآگاهی از واقعیات زندگی روزمره یا این که به عللی به این باور کشانده شده اند ، از ناتوانمندی خویش سخن به میان آورده اند) ، اما نباید از نظر دور داشت که این قبیل افراد نه در اثر درکی عمیق بلکه در اثر مفهومی اکتسابی خود را ضعیف و ناتوان یافته اند. در نتیجه، برای مدتی ، این افراد به این گرایش پیدا می کنند که جاه طلبی ها و بلندپروازی های خود را محدود سازند، لیکن همین که به ظرفیت خویش آگاهی یافتند و ابزار، اطلاعات و معلومات مناسب به دست آوردند، میل به قدرتشان دوباره جنبه ی مثبت به خود می گیرد و لذا برای جا انداختن و تحمیل خود، به کارهای انحرافی و انواع ترفندها و کارهای ناروا دست نمی زنند. پروفسور منصف گیتونی
من نوری در انتهای آن دالان تاریک می بینم

